تبليغاتX
کوچه
... و خدایی که در این نزدیکیست

در روز آفرینش احساسی به انسان دست داد که نه آن را می فهمید و نه می توانست تجزیه و تحلیل کند. این احساس ثمره درک راز هستی بود. احساسی توام با وحشت و شادمانی. احساسی عظیم  و شدید و در عین حال موحش. آن لحظه انسان در ترس و شادی غوطه ور بود. زیرا راز هستی را شناخت. اما از روز بعد از آفرینش هر انسان در جهان تنها ماند. زیرا به سفارش فرشته آفرینش معذور از لو دادن رازهای هستی بود. نشانه این معذوریت گودی هیس بالای لب هر کدام از ماست که جای انگشت سبابه فرشته نگهبان ماست.

دنیا سخت و ظالمانه است. کسی نمی داند که ما چرا اینجا هستیم و کسی نمی داند که از اینجا به کجا خواهیم رفت. بایستی خیلی فروتن باشیم. بایستی زیبایی آرامش را درک کنیم. بایستی از میان زندگی چنان نادیده و بی سر و صدا بگذریم که قضا و قدر متوجه ما نشود . شاید بهتر است که عشق مردم ساده و جاهلی را جستجو کنیم. بهتر است ساکت بمانیم و در گوشه خود راضی و مانند ایشان آرام و مهربان و نازنین باشیم. تدبیر زندگی همین است. انسان آن نیست که می خواهد بلکه آنست که مجبور است باشد. طبیعت همانطور که گاهی ظالم است گاهی هم به رحم می آید و فراموشی رحم طبیعت است.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:41  توسط علی | 

   زنگ ساعت به صدا در آمد. شروع یک روز دیگر. با چشمان نیمه باز نگاهی به ساعت انداخت. شش صبح. از صدای یکنواخت این زنگ متنفر بود. هر روزش با این صدای ناهنجار شروع می شد. ساعت بیچاره یک تو سری به عنوان حسن انجام وظیفه پاداش گرفت. باز هم یکی از خوابهای مورد علاقه اش نا تمام ماند. کاش زمان چند دقیقه ای به او تخفیف می داد تا آخرین پرده خوابش پایان یابد. با بی حوصلگی پتو را کنار کشید و روی لبه تخت نشست. انگشتانش را در میان موهایش فرو برد. چه روز پر مشغله ای در انتظارش بود. توان شروع نداشت. مثل همیشه برای شروع به انگیزه نیاز داشت. به یاد پدر افتاد. یک روز صبح پدر در حالی که گیس های دختر را می بافت، به او گفت: "دخترم هر روز یک هدیه برای توست که در آن یک معجزه نهفته است. پس چشمهایت را باز کن و در پی یافتن معجزه ات باش".

   ایستاد. به سمت پنجره رفت. پرده را کنار کشید. از پشت شیشه نگاهی به کوچه انداخت. باران می بارید. با خود گفت: آیا این یک معجزه نیست؟!.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 20:52  توسط علی | 

مثل خیلی از هم سن وسالهام، من هم قبل از اینکه دست چپ و راستم رو بشناسم توی ورزش به اصطلاح فوتبال کشورمون تکلیفم روشن شد و شدم قرمزته! اصلا مگه می شد جلو داداش بزرگتر اسمی از آبی و آبی ها می بردی و اگه می بردی جوابت یه اردنگی بود که پرتت می کرد وسط کوچه. البته باید یه اعتراف کوچولو کنم که اگر چه اوایلش به زور اردنگی و پس گردنی بود اما کم کم این هم مثل خیلی چیزهای دیگه برام درونی شد و شدم طرفدار پر و پا قرص قرمزها. اما بیشتر بچه های کوچه با یه وضعیت مشابه طرفدار آبی ها بودن. اونهم از اون دو آتیشه هاش.
تابستونهای کوچه پر بود ازکرکری های قرمز و آبی که تمومی نداشت. سر آخر، دم غروب وقتیکه مخها و فکها از فرط خالیبندی تعطیل می شد یه مسابقه بین طرفدارهای دو تیم با لباسهای آبی و قرمز بهانه ای می شد واسه شادی. چه دنیایی بود دنیای تابستونهای کوچه. دنیایی که توش همه چی یه بوی دیگه ای داشت و از تبانی خبری نبود.

به یاد تک تک بچه های کوچه : بهزاد، بابک، منوچهر، مهران، مرتضی، عادل، فریبرز، مهدی، مجید، بهبود، حسین، مجتبی، حسن، جابر.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:57  توسط علی | 

روی  صندلی چوبی زهوار در رفته ای نشستم. هر لحظه احتمال داشت که یکی از پایه ها از جایش در برود و فرش زمین شوم. با خودم فکر کردم که اگر این صندلی بشکند و ولو شوم اسباب خنده یک روز بچه ها فراهم می شود. آنهم این بچه هایی که به قول جمال زاده به ترک روی دیوار هم می خندند. خودم را جمع و جور کردم تا ضریب اطمینان صندلی اندکی بالاتر رود. حیاط  مدرسه پر بود از بچه هایی که بی شباهت به الکترون هایی که به دور هسته می دوند نبودند. پر شتاب و بی توقف.

یک کلاس دومی که کنار صندلی با چند دایناسور پلاستیکی در دنیای خیالی اش بود توجهم را جلب کرد. آنها را به هم می کوبید و می گفت: " پَق پَق.  تو مُردی. دیگه این طرفها پیدات نشه. فهمیدی؟! اممممم الان می آم می خورمت.اَ اَ اَ اَ."
در یک چشم به هم زدن از دنیای خیالی اش بیرون آمد و سرش را به سمت من بر گرداند. انگشت اشاره اش را به سوی آسمان نشانه گرفت. پرسید: " آقا اجازه شما دوست دارین دفاع مقدس بشه؟! " در همان حالت ماند. انگار کسی دکمۀ ایست اش را فعال کرده باشد. این عادتشان است. تا جواب سوألشان را نگیرند دکمه اجرا کلید نمی خورد. منتظر جوابی از من بود و من مانده بودم که چه جوابی می توانم به این سوال بدهم. چاره ای جز پاسخ نبود. سوأل را دوباره زمزمه کردم؛ " شما دوست دارین دفاع مقدس بشه؟ " دفاع مقدس! پرسیدم: "منظورت اینه که دوباره جنگ شروع شه؟" سرش را به علامت تأیید پایین آورد. بهترین جوابی که به ذهنم رسید یک کلمه بود؛ نه. کلید اجرا فعال شد. انگشت اشاره پایین آمد. کودک به دنیای دایناسورها باز گشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:12  توسط علی | 
 

امروز 21 سپتامبر ( 30 شهریور) روز جهانی صلح و فردا 22 سپتامبر( 31 شهریور) بیست و هشتمین سالروز شروع جنگ هشت ساله ایران و عراق، روز جنگ یا بهتر بگویم روز دفاع. جالب است نه؟! این همسایگی جنگ و صلح در کنار هم در تقویم روی میز. چه خاموش کنار هم نشستند. به دور از 363 روز دیگر و هیاهوهای پر سر و صدای مناسبتهاشان.

این همنشینی ذهن را درگیر سوالاتی از این دست می کند که آیا این دو ضد همند؟ جنگ در برابر صلح و صلح در برابر جنگ!  آیا یکی ذاتاً خوب و دیگری ذاتاً بد است؟ یا یکی سپید است و دیگری سیاه ؟! و اگر اینگونه است براستی کدام خوب و سپید و کدام بد و سیاه است؟
مطمئناً نه هر صلحی سپید و خوب است و نه هر جنگی سیاه و بد و از طرفی دیگر نه هر صلحی سیاه و بد است و نه هر جنگی سپید و خوب. پس جنگ و صلح هر کدام دو رو دارد: سپید و سیاه.
صلح سپید همان صلحی است که هر انسان آزاده ای آرزوی آن را در دل دارد. صلحی پایدار که با توجه به منافع ملی در جهت استقرار امنیت در جامعه گسترده می شود. صلح سپید برادر جنگ سپید است. جنگی که از اساس در جهت برقراری صلح و امنیت پایدار پایه ریزی می شود و به عبارتی دیگر ابزاری است در حهت دستیابی به صلح سپید.
اما صلح سیاه تن دادن به ننگ و خفت است و همچون خاکستری است بر روی آتش سوزان جنگ سیاه. جنگی که جز قدرت و ثروت به هیچ چیز نمی اندیشد و کودک و پیر نمی شناسد.
... و من جنگ سپید  را همچون صلح سپید دوست دارم و از صلح سیاه و جنگ سیاه بیزارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 2:41  توسط علی | 

در این سکوت موحش شبهای سرد تنهایی

تو تنها کسی نیستی که به نظربازی خاطره ها آمده است

رد پای خدا را در آسمانها باید دید

من می شنوم

من می شنوم

آواز رهایی گنجشکها را در آنسوی دیوارها

بی قراری در وجودم شعله می کشد

مرد صاحبخانه می آید

مردی سراسر دود

آه فریاد

این خانه دیگر جای برادر نیست!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:52  توسط علی | 

 

خداحافظی ساراماگو با وبلاگ نویسی. خبری که امروز خواندم. «ژوزه ساراماگو» برنده جایزه نوبل در سال 1998 به خاطر نوشتن رمان «کوری»، در آخرین صفحه یادداشت‌های وبلاگش نوشت: «‌همیشه راحت‌تر است که خداحافظی کوتاه باشد. بنابراین خداحافظ ... تا یک روز دیگر؟ صادقانه بگویم این‌طور فکر نمی‌کنم. نوشتن یک کتاب دیگر را شروع کرده‌ام و می‌خواهم همه وقتم را به آن اختصاص دهم». گر چه ساراماگو به بهانه نوشتن کتاب جدیدش از دنیای وبلاگ نویسی خداحافظی کرد اما این بهانه خوبی برای وبلاگ نویسی همچمون من است که چند سطری درباره برداشتهایش از رمان اثر گذار کوری بنویسد!

کتابها از کتابها بر می آیند. این جمله از ابوریحان بیرونی اولین نکته ای است که با خواندن رمان کوری به ذهن خطور می کند. کوری روایتی تمثیلی از انسان اسیر ماده است که از معنویت دور افتاده است. مردی در پشت چراغ قرمز منتظر سبز شدن چراغ است که ناگهان بدون هیچ توجیه علمی ای به یک کوری مسری مبتلا می شود. به تدریج تمام شهر کور می شوند. کم کم تعاریف آنها از مسائل اطرافشان عوض می شود، بگونه ای که حتی بدیهیات دستخوش تغییر در تعریف می شوند. جانمایه این رمان شباهت بسیاری به مثل افلاطونی و فلسفه اشراقی دارد. نگرشی که درجاى جاى مثنوى مولوی نیز انعکاسی از آن را می بینیم. تمثيل غار را، همه شنيده يا خوانده‏ايم . اصل موضوع در تمثيل غار این است كه ساكنين غار نمى‏توانند جز سايه‏هايى از اشياى جهان واقعى بيرون كه در پرتو نور آتشى به روى ديوار مقابلشان انعكاس مى‏يابد، چيز ديگرى ببينند. آنها اين سايه‏ها را واقعيت به حساب مى‏آورند. حال، افلاطون به ما مى‏گويد اگر يكى از اين غارنشينان فرصت پيدا كند به بيرون راه يابد، مى‏بيند كه جهان چيز ديگرى است. او خورشيدى مى‏بيند كه با فروزندگى خويش به او اجازه مى‏دهد تا امور را به روشنى و وضوح دريابد. در اين گشت و گذار، او متوجه مسائلى مى‏شود كه درك آن اصلا از عهده غارنشينان برنمى‏يايد. اگر اكنون به غار برگردد و براى بقیه ماجرا را بازگويد، آنها با ناباورى به او خواهند نگريست، ولى، اين در اصل قضيه تغييرى ايجاد نخواهدكرد. او جهان واقعى را ديده و درحال بازگويى حقيقت است.

ساراماگو در صفحه آخر کتاب، جاییکه کورها در پی دلیل کوری می گردند از زبان راوی مي‌گويد: « می خواهی بگویم بدانی، چه فکری می کنم، بگو، فکر نمی کنم که کور شدیم، ما کور هستیم، کوری که می بیند، کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند». به عبارتی کورها همان غارنشینانی هستند که از دیدن واقعیت محرومند و تنها سایه هایی را می بینند که جدا از اصل  است. مولوي همين مضمون را در تمثيلي ديگر تكرار كرده است.

مرغ بر بالا پران و سايه اش                     مي دود بر خاك پران مرغ وش
ابلهي صياد آن سايه شود                 مي دود چندان كه بي مايه شود
تير اندازد به سوي سايه او              تركشش خالي شود از جست وجو

نکته ای دیگر که در این رمان توجه هر خواننده ای را به خود جلب می کند بینایی همسر دکتر – راوی داستان- است. او تنها بینای شهر است. بله یک نفر در شهر کورها می تواند ببیند. پس کور بودن ذاتی انسان نیست بلکه انسانها به کوری مبتلا هستند. ساراماگو هم در جایی دیگر در فصل آخر کتاب می گوید: «موقعی می گفتند چیزی به اسم کوری نداریم، فقط کور داریم . درحالی که تجربه به ما آموخت که آدم کور نداریم، کوری داریم».
در این داستان همسر دکتر – تنها بینای شهر کوران- راهنما و مراد گروهی از کورهاست. او با رفتارش شربت عشق و محبت را به گروهش می چشاند. این همان كاري كه شمس تبريزي با مولوي کرد. در عرفان و تصوف انسان ها كور هستند و نياز به راهنما و مرشدي دارند و چنين مرشد و پيري با فداكاري چشم هاي بسته را بينا مي سازد . خو كردگان به تنگناى دنياى حس، تنگى عرصه آن را در نمى‏يابند. فقط اهل معنى و مردان حق، تنگناى عالم حس را در مى‏يابند و برای برون رفت از جهان مادی در تلاشند.

  و کلام آخر از هاتف اصفهانی:

چشم دل باز کن که جان بینی                 آنچه نادیدنی هست آن بینی
از  مضیق  جهات  در  گذری                      وسعت  ملک  لامکان  بینی
آنچه  نشنیده گوشت آن شنوی              وآنچه نادیده چشمت آن بینی
تا به جائی رساندت که یکی                    از  جهان  و  جهانیان  بینی
با یکی عشق ورز از دل وجان                   تا به عین الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او
 وحده    لا    اله   الا    هو

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 18:43  توسط علی | 

مرد جوان هن هن کنان گفت: رسیدیم. مرد افغان نگاهی به آسمان انداخت. درست مثل نقاشی های دوران کودکی اش بود. آبی آبی با یک خورشید بزرگ در وسط. هر بار که به آسمان نگاه می کرد به یاد وطنش می افتاد. چون این تنها چیزی بود که از جنگ قسر در رفته بود. آهی کشید و با پشت دست چپش قطرات عرق روی پیشانی اش را پاک کرد. با صدای بهم خوردن بیل و کلنگ در جلوی پایش یکه خورد. مرد جوان بی رمق گفت: این بیل و این هم کلنگ. با من بیا! چند قدم به طرف دیوار رفت. خب همینجاست. اینجا را بکن. به اندازه یک متر. به کمرش اشاره کرد تا اینجا.

مرد افغان با لبخند سرش را به نشانه تفهیم تکان داد. مرد جوان بسته سیگارش را درآورد. یک نخ برداشت و گوشه لبش گذاشت.  بسته سیگارش را به طرف مرد افغان گرفت؛ سیگار. نه! در حالی که بسته سیگار را در جیب کتش می گذاشت ابروهایش را کمی چین داد و رو به بالا برد. این حالتی بود که از تعجب زیاد به او دست می داد. سرش را چند بار بالا و پایین کرد، افغانی بدون دود!! منتظر شنیدن حرفی بود اما یک صدای تاپ شنید. این صدای اولین ضربه کلنگ به زمین سفت بود.

یک ساعت بعد مرد جوان با یک لیوان و یک پارچ آب سرد برگشت. لیوان را از آب پر کرد و به مرد افغان داد. مرد افغان آب را یک نفس سرکشید. مرد جوان او را برانداز کرد و با ریشخند مضحکی هوای ریه اش را از بینی اش بیرون داد. راستی شما الان باید در افغانستان بودید و رئیس جمهور محبوبتان را انتخاب می کردید، اینجا چه می کنید و با لحنی تمسخر آمیز و شعار گونه ادامه داد: شرکت در دومین انتخابات ریاست جمهوری افغانستان وظیفه ملی هر افغان. مرد افغان لیوان خالی را به سمت پارچ دراز کرد و خواستار یک لیوان آب دیگر شد. خب همینجا رایم را دادم. در فرمانداری. مرد جوان تعجب کرد و با قیافه ای جدی گفت: فایده اش چیست؟ رئیس جمهور آمریکائیتان ماه ها پیش در کاخ سفید انتخاب شده است. مرد افغان دومین لیوان آبش را سر کشید و رو به مرد جوان کرد و گفت: نه خیر قربان! آنجا دیگر رای کسی گم نمی شود و رای دزد هم  پیدا نمی شود. هر افغانی تنها یک رای دارد نه بیشتر، نه کمتر. مرد جوان آهی کشید و گفت: امیدوارم!

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:34  توسط علی | 

خوابش را دیدم. بازهم. کنار درخت انجیر پیر نشست. سینه اش پرِ حرف بود. آهی کشید و رو به ما  گفت: شاید امروز نه، اما فردا حتما زنگش به صدا در خواهد آمد. گوشی را بر می دارید؛ بفرمائید. صدایی ناشناس پشت خط به آرامی می گوید: "متاسفم وقت شما به اتمام رسید". فقط همین.
به همین سادگی روزی نوبت شماست.

آنروز شاید روزی باشد که شما تسلیم زمان شده اید و یا آنکه روزی باشد که شما زمان را به مبارزه می طلبید. اما هر چه که هست مهم حضورش است چه سرد چه گرم. حضور یک واقعیت که پایان بخش یک شانس است. آری شانس، آنهم شانس زندگی.

با شنیدن صدای ناشناس چند لحظه شوکه می شوید. احتمالاً ناخودآگاه می پرسید: چرا من؟ اما چه سوال مسخره ای!!! در افکارتان غوطه ور می شوید ناگهان از فرد ناشناس می پرسید: چقدر فرصت دارم؟ فرد ناشناس با بی میلی تمام و با لحنی تمسخر آمیز می گوید: هِه، فرصت؟!

حالا دیگر همچون صیدی در چنگال صیاد افتادید و چیزی جز حسرت برایتان باقی نمی ماند. حسرت آنکه؛
چند نفر محتاج  تنها یک لبخند شما بودند اما شما هرگز...
چند گل منتظر بوئیده شدن توسط شما بودند اما شما هرگز...
چند نفر محتاج عشق شما بودند اما شما هرگز...
چند نفر تنها یک هم صحبت می خواستند اما شما هرگز...
چند بوسه بر لبانتان خشکید اما شما هرگز...
چند صدا مشتاق شنیده شدن توسط شما بودند اما شما هرگز...
چند دست منتظر یاری دستان شما بودند اما شما هرگز...
چند کتاب در کتابخانه ها خاک خوردند اما شما هرگز...
چند منظره منتظرحضور چشمان شما بودند اما شما هرگز...
و حسرت چند و چند و چندهای دیگر.

 از کنار درخت انجیر پیر برخاست. آهسته گفت: شما سلطان لحظه هایتان هستید. لحظه قلمرو شماست. عاشق هر ذره از قلمروتان باشید.

بر می خیزم. وقت تنگ است. باید بروم. لحظه مرا می خواند. من رفتم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 2:53  توسط علی | 
  

با آنکه سی و یک سال از مرگ الویس پریسلی می گذرد اما او همچنان یکی از محبوبترین خواننده های جهان به شمار می آید.
شاید شما هم در دوران نوجوانی، در مدرسه تان مسئولان فرهنگی ای داشتید که با شنیدن نام الویس و یا دیگر خواننده های سبکهای راک و رپ لرزه براندامشان می افتاد و استغفرا... استغفرا... گویان و معاذ ا... معاذ ا... گویان شما و دوستانتان را از این مظاهر به اصطلاح فساد و فحشا بر حذر می کردند و تمام آنها را عناصر اجیر شده فرهنگ منحط غرب می دانستند که در تلاش برای تخریب دیگر فرهنگها هستند.
اما در واقع اینگونه تفکرات بیشتر یک نوع پیشداوری همراه با چاشنی توهم است تا واقعیت. با نگاهی به ترانه های الویس پریسلی این موضوع به روشنی آشکار است که اخلاق، عشق و مذهب مهمترین موضوعات اشعار او به شمار می آیند. او با تلفیق موسیقی کانتری و بلوز سفید پوستان و گاسپل سیاهپوستان از رنگها گذر کرد و پرستش خدای یگانه را تنها منبع آرامش انسان می دانست.
الویس به دلیل خلاقیت ذاتی اش در اجرا و رعایت تم های مذهبی از چنان محبوبیتی در جهان بر خوردار می باشد که منبع الهام بسیاری از هنرمندان بعدی همچون بیتلز گردید. شعر زیر ترجمه یکی از ترانه های  مذهبی او به نام  I Believe است: 

 من باور دارم که با هر قطره بارانی که می بارد گلی می روید.
من باور دارم که در تاریکترین نقطه شب شمعی فروزان  است.
من باور دارم برای هر کسی که به گمراهی میرود کسی می آید تا راه را به او نشان دهد.
من باور دارم.
من باور دارم.
من باور دارم که کوچکترین دعا، در آنسوی طوفانها هنوز شنیده می شود.
من باور دارم که کسی در جایی وسیع هر کلامی را می شنود.
هر گاه که من صدای کودک تازه متولد شده ای را می شنوم،
یا برگی را لمس یا آسمان را نظاره می کنم؛
آنگاه می دانم که چرا باور دارم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:24  توسط علی |